تبلیغات
من که غصه هایم را سر وقت میخورم… پس چرا خوب نمیشود تنهاییم؟ - مطالب هفته چهارم اسفند 1390

من که غصه هایم را سر وقت میخورم… پس چرا خوب نمیشود تنهاییم؟

قـدیـما زخـمو یـکی مـی زد نـمکو یـکی دیـگه می پـاشید الان امـا هـر دو تـاش ، کـار یه نفـره !

برو بمیر : برو گمشو !
بمیرم برایت : خیلی دلم برایت می سوزد !
می میرم برایت : عاشقتم !
می مردی اگه...؟ : چرا کار را انجام ندادی ؟!
نمردیم و ... : بالاخره اتفاق افتاد !
مردیم تا ... : صبرمان تمام شد !
من بمیرم ؟ : جان من؟!
بمیر بابا: خفه شو!
مرده : بی حال !
مردنی : نحیف و لاغر !
مردم : خسته شدم!
مردی؟ : چرا جواب نمیدی؟!

نمیمیری اگه این ایمیل رو به مردن مردنم که شده بفرستی برای چهارتا مردنی
مثل خودت... زودتر بمیر
ترجمه:
لطفا این ایمیل را با اینترنت کند هم شده برای دوستان خودتان ارسال
بفرمائید... اگه زحمتی نیست


[ پنجشنبه 25 اسفند 1390 ] [ 10:38 ق.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


دستهایت را پس میکشـــ ـــی...
خشــ ـــکم میزنــ ــد...
و چقــ ــدر غریبانــ ــه...
چشمهــ ــایم
غصه تنــ ــهایی دستهایم را میخورنــ ــد..
چشمــ ـــانت را میــ ــدزدی
پشت میــ ــکنی و نیشــ ــخند میزنــ ــی
و گمــ ــان میکنــ ــی بعد از رفتنــ ــت
مــ ــن تا همیشــ ــه تنــ ــها
منتظــ ــر قدمهای آرامــ ــت میمانــ ــم...
چه خیــ ــال پوچــ ــی...
فــ ــردای رفتنــ ــت
دیـ ـگر نه یــ ـادت هست نه خاطــ ــراتت...
نه میمیــ ــرم
نه حتــ ــی دلتنــ ــگ میشــ ــوم..
 
فــ ـــردای رفتنــ ــت
فقـ ــط مــ ــن هستم و زنــ ــدگی...
حالا اگر میخواهــ ـی بروی..
بــ ـــرو
 
دوباره مینویسم
دلم تنگ است
نه
به خودت نگیر
دیگر نوشته هایم
بوی تو را نمیدهد..
حالم آنقدر خوب است که دیگر
هوای دستانت به سرم نمیزند..
فقط چشمانت...
چرا با من حرف میزند؟
 


[ پنجشنبه 25 اسفند 1390 ] [ 10:37 ق.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]



 

 

 

 

 
 
خانۀ عشق کجاست ؟

 
من فقط می دانم
ناشناسی هر شب
پنجرۀ خواب مرا
می کوبد
یک سبد  
 
گل و پروانه و باران
در باغ شبم می ریزد
و لبخند زنان
پشت دلم می پیچد
کفشهایش 
 
لب رؤیای دلم جا ماندست
و نمی دانم من
خانۀ عشق کجاست



[ پنجشنبه 25 اسفند 1390 ] [ 10:37 ق.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


آپلود عکس وتصاویر شما

 

 
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو
 
 بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز می گشود دو چشمان بسته را
می شست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بال های نازک زیبای خسته را
 
 خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید
 
 خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم
 
 خورشید تشنه کام در آنسوی آسمان
گوئی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ئی غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

 

 

 



[ پنجشنبه 25 اسفند 1390 ] [ 10:17 ق.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه