تبلیغات
من که غصه هایم را سر وقت میخورم… پس چرا خوب نمیشود تنهاییم؟

من که غصه هایم را سر وقت میخورم… پس چرا خوب نمیشود تنهاییم؟

قـدیـما زخـمو یـکی مـی زد نـمکو یـکی دیـگه می پـاشید الان امـا هـر دو تـاش ، کـار یه نفـره !

اوایل زندگی عاشقانه ای داشتند
 
hamtaraneh.com 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 18 بهمن 1390 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


 
 ‎فقط یه ایرانی میتونه صبح جمعه ساعت 6 با هزار مشقت و برنامه ریزی قبلی پاشه بره بیرون حلیم بخوره ، پارک بره ، ورزش هم کنه بعد ساعت 9 برگرده خونه بگیره تا ظهر بخوابه :))

فقط یه ایرانی میتونه كند بودن رشد موهاشو بندازه گردن دست سنگین آرایشگر!

فقط خانومهای ایرانی هستن از یه هفته قبل از عروسی هی میگن چی بپوشیم؟! .. چی بپوشیم؟!
اونوقت شب عروسی ؛ رسماً هیچی نمی پوشن  :)))

فقط یه ایرانی میتونه اینو باور داشته باشه که اگه جفت راهنمای ماشین و روشن کنه، مجازه تو اتوبان دنده عقب حرکت کنه!

فقط توی ایران مدارسو پنشنبه ها تعطیل میکنن ولی به جاش بقیه هفته رو براش کلاس جبرانی در نظر میگیرن!!!

ادامه مطلب

[ سه شنبه 18 بهمن 1390 ] [ 07:29 ب.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


hamtaraneh.com
نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند

می گویند حساسیت فصلی است

آری من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم
 
 
hamtaraneh.com


[ یکشنبه 16 بهمن 1390 ] [ 11:21 ب.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]



می گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. 
وقتی که زنگ را زدند بیدار شد، باعجله دو مسأله را که روی تخته سیاه نوشته بود یادداشت کرد 
و بخیال اینکه استاد آنها را بعنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد 
و تمام آن روز وآن شب برای حل آنها فکر کرد. 
هیچیک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت. 
سرانجام یکی را حل کرد و به کلاس آورد. 
استاد بکلی مبهوت شد، زیرا آنها را بعنوان دونمونه از مسائل غیر قابل حل ریاضی داده بود. 
اگر این دانشجو این موضوع را می دانست احتمالاً آنرا حل نمی کرد، 
ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیر قابل حل است ، 
بلکه برعکس فکر می کرد باید حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله یافت.

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ] [ 10:24 ق.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


 

  به شاهزاده ای خبر دادند که جوان فقیری در شهر هست که بسیار به تو شباهت دارد دستور داد تا جوان را به حضورش آوردند.
شاهزاده بر روی تخت نشسته بود ، بادی به غبغب انداخت و در حضور درباریان گفت:
- از سر و وضع فقیرانه ات که بگذریم ، بسیار به ما شباهت داری ، بگو ببینم مادرت قبلا در دربار خدمت نمی کرده است ؟
درباریان خنده تمسخر آمیزی کردند و به جوان با تحقیر نگریستند.
جوان لبخندی زد و گفت:
- اعلا حضرتا ، مادر من فلج مادر زاد است ، اما پدرم چندی باغبان شاه بوده است !!!

 

 



[ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ] [ 10:21 ق.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


 
 
hamtaraneh.com
دستم
به تو که نمی رسد،
فقط حریف واژه ها می شوم !
گاهی،
هوس می کنم،
 تمام کاغذهای سفید روی میز را،
از نام تو پرکنم …
تنگاتنگ هم،
بی هیچ فاصله ای !!
از بس،
که خالــی ام از تو …
از بس،
که تو را کـم دارم …
آخر مگرکاغذ هم،
زندگی می شود ؟
 
hamtaraneh.com

[ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ] [ 10:18 ق.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


عشق ِ من لکهء آفتابی ست ، که بر فرشی افتاده باشد …

با شست و شو نمیرود …

فرش را برداری ، نمیرود …

پنجره را ببندی ، نمیرود …

پرده را کلفت تر بگیری ، نمیرود …

این لکه وقتی میرود ، که خورشیدم رفته باشد !!!…

 


ادامه مطلب

[ یکشنبه 9 بهمن 1390 ] [ 06:46 ب.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


یک استکان چای داغ مهمان منی ، کنار پنجره بخار گرفته وقت تنهایی ات
 نوش جان!
چای وفاداری من همیشه تازه دم است

ادامه مطلب

[ سه شنبه 4 بهمن 1390 ] [ 11:12 ق.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


 
 
مـن نـه به راز و افسـون
گل سـرخ ِ "سهرابـم"
نـه به دوسـت داشتنـی بـودن
گل سـرخ ِ"شـازده کوچولـو"
خـودم هستـم برای دلِ خـودم!
غـریب / قـریب
مسـافر راهـی مبـهم
چشـم انتـظار ...
گاه خسـته و پژمـرده
از هیـاهوی روزگـار
خـط خـطی های میکنم
از سـر دلتنـگی
...

 



[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 06:25 ب.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


 
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشک من ترا بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده است
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است
غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است
تو با خون و عرق ،این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیاد کن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک ، دل بر کندن از جان است!
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشک سالی های پی درپی
تو را از نیمه ره برگشتن یلران
تو را تزویر غمخواران
ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از ان سوی گندم زار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
اینک حسرت و افسوس ،بر آن
سایه افکنده ست خواهی رفت
و اشک من تو را بدرود خواهد گفت
 
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من ازاینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیرگی ها نیست
من اینجاباز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک ،با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجاروزی آخر از ستیغ کوه،چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و میدانم
تو روزی باز خواهی گشت


[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 06:21 ب.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 32 :. [ ... ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ ... ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه