تبلیغات
من که غصه هایم را سر وقت میخورم… پس چرا خوب نمیشود تنهاییم؟

من که غصه هایم را سر وقت میخورم… پس چرا خوب نمیشود تنهاییم؟

قـدیـما زخـمو یـکی مـی زد نـمکو یـکی دیـگه می پـاشید الان امـا هـر دو تـاش ، کـار یه نفـره !

امروز رفتم از دستگاه خودپرداز پول بگیرم مبلغ رو زدم ۵۰۰۰۰ تومان .
یه ده هزار تومنی داد! سه تا پنج هزار تومنی داد!
پنج تا دو هزار تومن داد! پونزده تا هزاری!
یه لحظه دلم واسه دستگاه سوخت،نزدیک بود پولو برگردونم تو دستگاه!
طفلی خودشو کشت ۵۰ تومن منو جور کرد!
.
.

ادامه مطلب

[ یکشنبه 7 خرداد 1391 ] [ 12:02 ب.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


 
 
خداوندا اگر یک نگاهی به من بیاندازی، می‌بینی که دست‌هایم را تا جایی که کت و کول و استخوان‌های کتفم اجازه داده به سمت درگاهت دراز کرده‌ام و دارم دعا می‌کنم برای خودم که نه برای پسرم آخر می‌دانی چیست؟ اوضاع دنیا خیلی خراب شده آن‌روزی که تصمیم گرفتیم بچه‌دار بشویم، هنوز چمن‌زار دنیا، لجن‌زار نشده بود گفتیم بچه می‌آید، دور هم هستیم تخمه می‌شکانیم، پوشک عوض می‌کنیم، چایی می‌خوریم، پوشک عوض می‌کنیم، تام و جری می‌بینیم، باز پوشک عوض می‌کنیم و الخ آن روز هنوز به اقتصاد دنیا ریده نشده بود (خدا ببخش دهن لقی من
را) کلا “خرهای” دنیا اینقدر خر نبودند حالا که دنیا را داری مثل شربت خاکشیر با قاشق به هم میزنی، به فکر پسرک ما هم باش
خداوندا
اول از همه لطفا سلامتی را ازو دریغ نکن این دیگر کم خرج ترین درخواست ممکن است نه لازم است بابت اجابت آن سر ِ آدم دیگری را زیر آب کنی و نه لازم است یک کیسه پول از آن بالا پرت کنی پائین (حالا اگر انداختی هم که دست مریزاد) آمین
خدایا
دوران بچگی‌اش را کشدار بفرما من اصلا نمی‌فهمم چرا این دوره را اینقدر کوتاه پروگرام کرده‌ای و در عوض دوران سنگلاخ زندگی، اینقدر دراز خلق شده است؟ وقت تجدید نظر نرسیده؟ آدم‌ها هر گهی که به دنیا می‌زنند، بعد از دوران بلوغ فکری و جسمی‌شان است پس فربان دستت یا این باگ را مرتفع کن یا تعریف “بلوغ” را دگرگون بفرما آمین
بارالها
یک شغل شرافتمندانه (بجز مهندسی البته) برایش دست و پا بفرما جوری باشد که با آن زندگی کند نباشد که هر روز صبح ساعت شش که از خواب بیدار می‌شود تا سرکار برود، اول سه چهار تا فحش به من حواله بدهد که چرا و به چه اجازه‌ای خلقش کرده‌ام از شغل قضاوت هم دورش کن حتی اگر ماهی نه میلیون تومان هم درآمد داشته باشد (اگر واقعا نه میلیون است، خیلی دورش نکن) از سیا.ست دورترش کن حتی اگر ماهی ۱۸میلیون کاسب شد خودت بهتر می‌دانی که هیچ پالیتیشنی با عزت نمرده است پس دورش بفرما حتی اگر شده با پس‌گردنی آمین
خداوندا
فرصت تجربه کردن عاشقی را به او بده نشود مثل همه آن آدمها که خر به دنیا آمدند و بی‌لذت عشق، خرتر از دنیا رفتند که اصلا نفهمیدند فلسفه دنیا سر چه چیزی بوده و هست می‌دانی که چه می‌گویم بارالها؟ فرصت بده امتحانش کند، شکست بخورد، دوباره امتحان کند تا آخر سر به خوردش برود و هیچ وقت حسرتش را نخورد آمین
خدایا
می‌دانم که دنیا دار مکافات است اما گفتم شاید بشود یک عجز و لابه‌ای اینجا بکنم و من را از قصاص دور کنی نشود که همان کاری که من با پدرم کردم و از او دور شدم و خودم را از او محروم کردم، پسرک هم با من بکند این را خیلی جدی می‌گویم حتی اگر خواستی آن دعای قضاوت و سیاست را پس بگیرم و این را اجابت کنها؟ چطور است؟ آمین به هر حال
بارالها
به مثابه یک لنز “سوپر واید”، دیده و فکرش را وسیع کن و از تنگ نظری (به مثابه یک لنز زوم) دورش کن به او حالی کن که life is too shortو سخت گرفتن‌اش، سخت‌ترش می‌کند در ضمن کاری کن که فکرش مرز نداشته باشد و هیچ عرفی جلودار آن نشود آمین
خداوندا
هنوز خیلی درخواست و orderدارم اما خودت بهتر می‌دانی که مردم پست‌های خیلی طولانی را نمی‌خوانند و بیشتر با مینیمال کیف می‌کنند.. پس خلاصه میکنم: خدایا شرافت و صداقت و مهر و محبت و فداکاری را تا حدی که مردم پررو نشوند، به او عطا کن و از آن به بعد هم به او جسارت و شجاعت و یک رگه پدرسوختگی‌ جهت نشاندن همان مردم بر سر جایشان عطا بفرما آمین یا رب العالمین
(خدایا واقعا یک شغلی هست که ماهی نه میلیون درآمد داشته باشه؟ می‌خواهی به خودم عطا بفرما
پسرک را ول کنیم آمین)

 



[ یکشنبه 7 خرداد 1391 ] [ 11:58 ق.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


 
 
قلبم را دادم به تو كه عشق منی .... امدم تا جایی كه تو میخواهی
 
با و می ایم هرجا كه بروی ....همه جا با تو ام نیست جایی كه بدون تو باشم
نیست هوایی كه بی تو نفس كشیده باشم ...نیست یادی در قلبم جز یاد تو
نیست مهری در دلم جز مهر تو ....چشمانم هنوز غرق نگاه زیبای تو ان.....
انچه پنهان است در پشت نگاهت  دنیای عاشقانه من است ......و انجا در قلبت
میتابم و میتابی... میمانم و میمانی ....
 چه خوب میفهمی در دلم چه میگذرد
چه خوب معنا میكنی نگاهم را
چه عاشقانه میشنوی حرف هایم را
پاسخ دل گرفته ام را با عشق میدهی
وقتی دلتنگم .. خبر داری از دل تنگ من وقتی تشنه دیدارم سیراب میكنی مرا عشقم
همه جا با همیم .. نیست جایی كه بی تو  باشم .. نیست راهی كه بی تو رفته باشم
همه جا خاطره .. همه جا عشق .. همه جا عطر حضور تو
تویی كه جان داده ای به تنم و این یاد توست كه نفس میدهد..به این تنی كه روحش
وجود توست ... این است روزهای زندگیمان ..همه جا با توام
 
 
 
 
بهاری دیگر از راه رسیده اما تو باز هم نرسیدی!

تو در کدام جمله نهفته ای؟

از کدام واژه دلگیری؟

تو قلب نوشته های منی همیشه!!!

چشمانم لبا لب اشک شده...

این لحظه ها درگیر هوایی هستم نمناک

که بوی بغضهای در گلو مانده را میدهند...

باز همان حس غریب به سراغم آمده!

و چقدر دوستش دارم

امروز بیشتر از همیشه به تو نزدیکم

و بیشتر از هر وقت دیگر برای دیدار تو مشتاقم

چشمهایم را روی هم میگذارم

روزهایم میزبان غم کهنه ی زمان است... تاریک و آشفته!!!

کاش میشد دردهایم را به نشانی ات پست کنم!

با ضمیمه ی حرفهای نگفته ی دلم و اشکهای نریخته...

تو کجایی؟؟؟

غم را در نبود دستهایت در آغوش سرد خویش گرفتم

چه تنهایی پر معنایی در غیاب تو مرا همواره میسوزاند...

میدانم می آیی!!!

روزی که دیر نیست...
...........................................
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن...
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن

 



[ یکشنبه 7 خرداد 1391 ] [ 11:58 ق.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]



 
 
 
 
 
 
تنهائی ام را دوست دارم
 
نه اینکه چون بی وفا نیست
 
نه اینکه چون خدا هم تنهاست
 
و با در دلش دروغی  نیست
 
نه  
 
 
تنهائی را دوست دارم
 
وقتی تو را به من می رساند
 
و در ازدحامت
 
شلوغ ترین نقطۀ دنیا می شود دلم
 
تنهائی را دوست دارم
 
دزدانه که سرک می کشی
 
به خیالم
 
و نمی دانی 
 
از گوشۀ تنهائی من
 
همیشه دامنت پیداست  
 
تنهائی ام را دوست دارم
 
تنها برای تو
 
برای من
 
برای عشق 

 
 


[ یکشنبه 7 خرداد 1391 ] [ 11:57 ق.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


سخت آشفته و غمگین بودم…
 به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
 و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

 
*********************
 
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید...

 
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار، 
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش، 
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

 
*********************

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران، 
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، 
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام، 
گفت : لطفی بکنید، 
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش: چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده 
بچه ی سر به هوا، 
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش، 
متورم شده است
درد سختی دارد، 
می بریمش دکتر 
با اجازه آقا …….

 
*********************

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد  درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
 
*********************
 
یا چرا اصلا من 
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...
          با خشونت هرگز...

[ یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ] [ 10:48 ب.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


میخواهم برایت بهترین دوستی
باشم که تا کنون داشته ای
میخواهم که گوش جان به
سخنانت بسپارم/حتی اگر
در مشکلات خود غرق شده باشم.
آن گونه که هیچ کس تا کنون چنین
نکرده ,میخواهم هر زمان که مرا
طلبیدی در کنارت باشم / نه اکنون
بلکه هر زمان که خودت میخواهی.
میخواهم رفیق شفیقت باشم
میخواهم تو را به اوج برسانم.
خواه توانش را داشته باشم
خواه نداشته باشم.
میخواهم به گونه ای با تو
رفتار کنم که گویی اولین روز
تولد توست / نه در آن روز خواص
بلکه تمام روزهای سال.
به حرفهایت گوش خواهم داد
نصیحتت میکنم / هم بازی ات
میشوم و گاهی اوقات میگذارم که
برنده شوی .
در کنارت میمانم آن زمان که آهنگ نبرد کنی
در کشاکش مبارزه با زندگی برایت دعا میکنم
میخواهم برایت بهترین دوستی باشم که
تا کنون داشته ای/امروز / فردا و فرداهای
دیگر تا آخرین لحظه حیاتم بهترین دوستت
میمانم........میگویی چرا؟
!زیرا تو برایم بهترین دوست هستی که داشته ام!

 

 



[ یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ] [ 10:48 ب.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


 
آخرین متدهای روز جهان در زمینه ی نحوه ی محبت و نفوذ دانشجو به دل استاد (برگه ی امتحان):این جفنگیات مرسوم که در برگه ی امتحان مینویسند و از بیماری مادر تا اینکه اگر این درس را نمره نیاورم مشروطم میشوم و ... هم، خیلی خز شده و هم، حتی یک بچه ی 5 ساله باور نمیکند؛ چه برسد به یک دکتر! کمی نوآوری و خلاقیت داشته باشید. جناب استاد به اندازه ی کافی خودش مشکلات و بدبختی دارد، دیگر نیاز نیست شما با آن خط زیبای منحصر به فردتان یک صفحه ی آچار برایش از مشکلاتتان بگویید. حالا باز ای کاش فقط یک نفر چنین خزعبلاتی می نوشت. یکهو می بینی از 30 نفر دانشجو، بیست و هشت نفر عینا نوشته اند که اگر این درس را نمره نگیریم مشروطیم و مادرمان مریض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار این مشکلات را هم از روی دیگر تقلب کرده اند.

ادامه مطلب

[ یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ] [ 10:45 ب.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


[ یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ] [ 10:43 ب.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.
 
زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.
 
فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم

 



[ یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ] [ 10:43 ب.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]



 

 
من از تو آغاز می شوم
مثل آسمان که از زمین
تو در من می وزی
با لهجۀ تمام گلدان ها
و در روح من رخنه می کنی
آن سان که بنفشه ها
در کوهساران
صخره ها را می شکافند
و زیبائی را
در هوا نجوا می کنند
چشم هایت
در دلم می پیچد
هم آوای گل های وحشی
در نی زارهای بارانی
و من هم سان قایقی رها
در توفان عطر تو
بالا و پائین می روم
نفس های تو
شکست می دهد
 تمام رؤیاها را 
 


[ یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ] [ 10:42 ب.ظ ] [ مریم جووون ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 32 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه